تبليغاتX
ادبیات داستانی

ادبیات داستانی

شعر و داستان

" به نام انتقام گيرنده "

 

من نيمه ي گم شده ي خودم هستم ...

مسعود عالي محمودي

 

 

 

جهان با همه ي شگفتي هايش در لحظه اي كه بايد تنزل پيدا كند گاه نمي تواند حضور معجزه وار و پر راز و رمزش را به ژرفاي ديدگان انسان رسوخ دهد. حال آنكه نگاه يك دختر ـ تنها نگاهش ـ مرزي وراي جهان را رسوا مي كند كه همه ي هستي را تحت الشعاع خود قرار مي دهد ـ چنانچه گويي همه چيز را بايد در كنار اين نگاه قرار داد تا زيبا جلوه كند و غير از اين هر چه مي خواهد باشد ـ فاقد اين زيبائيست ...

كفشهايم خيس مي شود . پايم را سريع از آب بيرون مي كشم ، هواي سردي ريه هايم را پر و خالي مي كند . دلم برايش تنگ شده ، هيچ جور نمي شود جايش را خالي كرد ... يك تكه چوب بر مي دارم و روي آب رها مي كنم ، جريان آب آرام آرام به حركت وامي داردش و از من دور مي شود ...

 

                     # # #

 

مسئول كتابخانه روي پا گرد پله مي ايستد و با بداخلاقي مي گويد كه بايد چراغها را خاموش كند . سراسيمه وسايلم را جمع مي كنم ، جلسه تمام شده ............ : ببخشيد ، قصد معطلي نداشتم . اعتنايي نمي كند ، چراغها را خاموش مي كنم و سريع خودم را به او مي رسانم و هر دو راهي سالن همكف مي شويم ، اعضا پائين هستند، هنوز كسي نرفته ، مسئول كتابخانه زير لب مي غرد : از هم دل نمي كنند ، بالا چرند و پرند ، پائين لاس و لوس ... حق داشت ، اينجا كسي بخاطر شعر و ادبيات  نمي آيد ، هميشه دغدغه ي اصلي آنها همسر يابي بوده، از بچه ها خداحافظي مي كنم و جدا مي شوم ، دختر عمويم صدايم مي زند . متوجه تغيري در من شده و همين او را كمي نگران كرده ـ دختر زيبائيست اما اگر تلاشي كه براي سرايش شعر مي كند تنها نصفش را صرف لاغر كردن خودش مي كرد ديگر لازم نبود به اين مكان بيايد ، چرا كه در آن صورت روي دست مي بردنش ـ .

ـ چيزيت شده؟ داغوني ، كسي چيزي گفته . داداش عكس بده جنازه تحويل بگير ...

حوصله اش را ندارم ، آرام مي گويم : تو حالت بهتره ؟ سرش را نزديك مي آورد و با شيطنت مي گويد: مست مستم ... و بلند بلند مي خندد هميشه آزاد و پر نشاط و خودماني ست ... به هيچ چيز پايبند نيست ، دنياي خودش را دارد ...

: كمي نگرانم ، نپرس براي چي ، چون خودم نمي دونم ـ حوصله ي وراجي تو رو هم ندارم ، بايد زودتر برم خونه ـ قبول مي كند اما مشروط به اينكه شعرهاي دوستش را بخوانم و نظرم را جلسه ي بعد رسماً بنويسم و تحويلش بدهم ...

مي گويم : حوصله ندارم ، بعدا مي خونم ـ اصلاً بده به يكي ديگه ...

ـ مي گه مي خواد تو بخوني ...

تسليم مي شوم و منتظر مي مانم تا شعر ها را بياورد . در جمعيت گم مي شود و من به كتاب هاي بي شماري كه در قفسه ها چيده شده نگاه مي كنم دلم برايشان مي سوزد ، چرا كه كسي پيدا نمي شود كه حتي جا به جايشان كند ، كتابها در بعضي قفسه ها دست نخورده و گرد گرفته مانده اند ـ

قسمت فلسفه را از نظر مي گذرانم ، تا ببينم چيزي اضافه شده يا نه... « هايدگر و هانا آرنت » كتابي كه قبلاً آن را در قفسه نديده بودم هايدگر را مي شناسم ، آثار بي نهايت پيچيده اي دارد ، تقريباً هيچ چيز از « راههاي جنگلي » اش را نفهميدم ، « هانا آرنت » هم بايد همان دختري باشد كه شاگرد و معشوقه ي او بوده ... رابطه ي آنها حتي پس از ازدواج هايدگر با هم تيره نشد ـ هايدگر چقدر خوشبخت بوده ـ

 : سلام ... هايدگر را رها مي كنم و به دنبال سر منشأ صدا روي پاشنه ي پا مي چرخم دختري رو به رويم ايستاده و شعرهايش را ـ با لبخندي بر  لب ـ سمت من دراز كرده ...ـ تنبور به صدا در مي آيد ، دختر روي تپه با صورتي پوشيده به نقاش خيره شده و نقاش ـاز خود بي خود شده ـ به بوم و رنگ ها يورش مي برد و در لحظه اي فرا زميني معجزه روي بوم در شرف وقوع است نقاش در خلسه به تپه اي كه هرگز دختري روي آن نبوده خيره مي شود . رنگها در هم مي ريزند و قطره قطره روي زمين مي چكد ، نقاش عكس العملي نشان نمي دهد ، چرا كه دو چشم جادويي روي تابلو او را از جهان اكنون به ماوراء سوق داده ، چشم هايي كه در ، از هم گسيختگي رنگها ثابت مانده و به مرد خيره شده اند...ـ  دست و پايم را گم مي كنم . نمي شود اين لحظه را با كلمات تعريف كرد ، شايد فقط موسيقي نجات دهنده باشد كه مي تواند اين لحظه را در بي كلامي اش بيان كند ـ آن هم تك نوازي ويلن سل ـ دختري كه در هاله اي از نور گردي كه احاطه اش كرده و با چشمهاي بسته انگشتهاي ظريفش را با هئيتي از نظم روي سيمها فشار مي دهد ، كدام يك حضور دارند ... هيچكدام ، هر دو در عشق بازي روحي عظيم در هم فرو مي روند و پيش مي تازند ـ

دستپاچگي ام او را به خنده واداشته ، چشم از چشمم بر نمي دارد ... زمان مي ايستد و ديگر صدايي به گوش نمي رسد ، جز آواي ويلن سل دختر تك نواز روحم . مجذوب چشمهاي جادويي اش مي شوم ، بدنم كرخت  مي شود ، حال غريبي كه تا به حال آن را تجربه نكرده ام ، گردباديست اين نگاه ، مرا مي شكند و اجزاء مرا درون خود مي كشد ، به سختي مي توانم خودم را نگه دارم ...

نگاهش در هيچ بودنم ، خلايي كه نيازهاي عاطفي ام در آن غوطه ورند جايي باز مي كند و ...

: چشمهاي اون عروسك رو چرا در آوردي

ـ هر كاري مي كنم نمي تونم مثل اول بچسبونمش

: خيلي خب دخترم ، بذار وقتي پياده شديم خودم درستش مي كنم

موج كوتاهي قايق را به تكاپو وا مي دارد ، پدر در بي تعادلي كودكش را در آغوش مي كشد و چشمهاي جيوه اي عروسك از مشت كوچك كودك رها مي شود و در آب مي افتد ، جايي ميان امواج باز مي كند و... به گل مي نشيند

دختر بغض مي كند : جا ماند ... جا ماند ...

پدر تكه چوبي كه روي آب شناور شده را بر مي دارد و بي ثمر درون آب فرو مي كند و در مي آورد

كفشهايم خيس مي شود ... پايم را كنار مي كشم : گرفتار شده ام ...گرفتار...

 بلند مي شوم ، بدنم سنگين شده انگار جسم مرده اي را در روح خودم جا به جا مي كنم ... مرده اي كه به روح زمخت من مصلوب شده و در مرگ نيز رنج مي كشد ... سنگين و شمرده شمرده به راه مي افتم ، سايه ام روي زمين مثل نقاشي متحرك فرم به فرم پيش مي رود . اطرافم شلوغ است ، خانواده هايي كه جا پهن كرده اند توي پارك و براي هم خاطره تعريف مي كنند ، زنهايشان در حلقه اي ديگر حتماً از لطف شبانه شوهرشان صحبت مي كنند چرا كه در يك لحظه سرهايشان را نزديك مي آورند چيزي مي گويند و بعد حلقه باز مي شود و مي خندند . ديگري مي گويد : مرد من يك ديوونه ي تموم عياره مي دونيد ... و دوباره حلقه ي سر ها جمع مي شود و همان تكرار ...

بعضي فوتبال بازي مي كنند ، يك عده دور چوب بادكنك پسركي جمع شده اند و بادكنك سفارش مي دهند ، و پسر بچه ي فروشنده با صورت كبودش بادكنك باد مي كند ... جلوتر وسايل بازي بچه هاست و نسبت به بقيه ي اطراف پارك شلوغ تر به نظر مي رسيد ... خب شايد به اين دليل است كه دختر هاي جوان و زيبايي آنجا پرسه مي زنند كه بوي تند عطرشان پاي پسرهاي بي شماري را به آنجا كشانيده ... هوا كمي سرد شده ... كنار دكه اي كه هم بستني آلاسكا مي فروشد وهم سيگار مي ايستم ، چند نخ سيگار سفارش مي دهم ، يك كودك هق هق كنان رد مي شود ... و لحظه به لحظه وحشت زده تكرار مي كند .. مامانم ... ماماني ... ماماني ... يك پشمك درشت دارد صورتش سبزه است چشمهاي عسلي رنگ دارد و گونه هاي گوشتي اش از اشك خيس شده ...

:بفرمائيد آقا چهار نخ وينستون ...

پدرم سيگارها را مي گيرد و راه مي افتيم ... پارك هنوز در كابوس بعدازظهر خود گرفتار است و به هذيان افتاده ... برادرم از پشت بوته ها دزدكي بيرون مي آيد و خودش را به من مي رساند بوي سيگار مي دهد ، خودم ديدم ته سيگار پدرم را وقتي آن را انداخت دور از چشم همه برداشت و رفت پشت بوته ها ... دايي ام براي همه ي ما پشمك مي خرد و بين تك تك مان تقسيم مي كند به من كه مي رسد به شوخي مي گويد : دايي جون چادر مامان و ول نكني ها ... گم ميشه ... چادر را محكم تر مي گيرم تا مبادا كه گم شود ... مادرم لبخند ميزند پشمك را از جلوي دهانم كنار ميزند و با دستمالي سفيد بيني ام را پاك مي كند اسباب بازي ها و چيزهاي رنگارنگ پارك هيچكدام مهرباني مادرم نمي شود ، به همين دليل اصلاً بهانه اي براي بازي كردن نمي گيرم پدرم به همراه بقيه ي مردهايي كه با ما بودند سمت غرفه ي تير اندازي مي روند تا شانس خود را امتحان كنند و دوربين عكاسي كه جايزه ويژه بود را ببرند ... مادرم مرا از زمين بلند مي كند و در آغوش مي كشد تا آنها را ببينم ... يكي يكي امتحان مي كنند هيچ كدام موفق نمي شوند به هدف بزنند ، دايي به پدرم كه آخرين تير را خراب كرده مي گويد :برو بابا تو اين كاره نيستي بهتره بري چوپوني كني ... همگي مي خندند و پدرم كه سرخ شده تفنگ را با عصبانيت در جايگاه رها مي كند و جلوتر از بقيه به راه مي افتد ، مادرم مرا پائين مي گذارد ، سريع چادرش را مي چسبم و دنبالش حركت مي كنم ... چشمم به يك تيله ي پرچمي قشنگ مي افتد

: خيلي قشنگه ، رسولي خيگه و مهدي از حسادت مي تركن ... بايد نگرش دارم تا دستم راه بيوفته اونوقت با همين يه تيله صد تا تيله مي برم ـمينشينم و با احتياط تيله را بر مي دارم كه كسي نبيند ... تميزش مي كنم و مي چلانمش توي جيب شلوارم و بعد سريع مي دوم به سمت چادر و آن را دوباره در مشت مي گيرم ... چند قدم كه بر مي دارم زني كه در چادر پنهان بود بر مي گردد و مرا مي بيند ... اصلاً شبيه مادرم نيست ... ترس برم مي دارد ... نفسم بند مي آيد چادر را رها مي كنم و هق هق كنان دور مي شوم ... پارك در هذيان خود مي غلتد و حالا صداي يك كودك هم در آن موج مي زند : مامانم ... ماماني ... ماماني.....

 

                  # # #

 

بالاخره پيدايش مي شود ، از پله هاي ورودي پارك پائين مي آيد كمي مكث مي كند تا چادرش را درست كند اطرافش را از نظر مي گذراند مرا كه مي بيند ، لبخند روي لبش نقش مي بندد و به طرفم حركت مي كند ... چشمهاي مهربان و درشتش مرا در خود گرفته و پيش مي راند ... صورتش گرد و سفيد است مثل نقاشي زناني كه دوره ي رنسانس روي تابلوها جاودانه باقي ماندند ... بيشتر شبيه تابلو مريم مقدس است ... حالا كه جلويم ايستاده به اين شباهت پي بردم ...

ـ سلام ، زياد كه دير نكردم

: مهم نيست ـ چيز ديگري براي گفتن ندارم ، زبانم بند آمده ـ

ـ مي خواي تا آخر شب همين طور وايسي اينجا...

: خب معلومه كه نه ... دوست داري بريم كنار رودخونه يا بريم يه چيزي بخوريم . شايدم دوست داري قدم بزنيم ...

ـ نه ، بريم يه چايي بخوريم ، بعدشم يه قليون مهمون تو ... باشه؟

و بي آنكه منتظر جواب من بماند ، دستم را مي گيرد و به سمت قلياني حركت مي كند ـ دستش خيس عرق است و همين لطافت انگشتانش را صد چندان كرده ـ حسابي دستش را نوازش مي كنم

مي خواهم چند روز لذتش در روحم جاري باشد ... اما به محض اينكه دستش را بيرون مي كشد همه چيز به حال اول بر مي گردد ، حالا انگشتهايم مثل مورچه هايي كه دانه اي را از آنها گرفته باشند در همان محدوده رد انگشتهاي او را در هيچ فضاي پارك مي جويند و سر انجام اين دست اوست كه با نظم خاصي روي ميز قلياني ضربه مي زند. مي نشينم و دستم را سمت دستش رها مي كنم ، دستش را زيركانه مي دزدد ـ مورچه ها نا اميد از هم دور مي شوند ، انگار كه هر گز دانه اي در كار نبوده ـ دستم در فضا بيهوده جان مي كند و سپس كنار فنجان چايي داغ از حركت باز مي ايستد...

 

                  # # #

 

تركيبي از شكلهاي هندسي بي معنا ، چند خط صاف ، چند دايره و در امتداد آن چندين خط موازي ديگر ... اين همه ، شگفتي هاي ترس آوريست كه اطراف مرا پر كرده ، از كنار من عبور مي كنند ، مرا مي بينند ، چشمهاشان برق مي زند لحظه اي مكث ، و دور مي شوند ، يكي از آنها كنار من مي ايستد ، مي كوشد كه كمكم كند ، اما نمي تواند بفهمد كه جز مادرم كسي ديگري براي من معناي انسان ندارد ... درك من از مهرباني تنها به جهان وابسته اي كه مادرم در آن بوده گره خورده و ديگر هيچ از دنيا نمي دانم ... نمي تواند بفهمد كه چقدر از او و ديگراني كه مرا از حلقه ي نوراني چشم خود عبور مي دهند مي ترسم .

:اسمت چيه پسرم ....

سكوت مي كنم و با چشمهاي خيسم سعي مي كنم به او حالي كنم كه هيچ نمي دانم ...

:مادرتو گم كردي .... آره....

معني حرفش را نمي فهمم اما به واسطه ي غريزه اي كه در كلمات نامفهوم او ـ از لحاظ نوع بيانشان ـ و درك ناچيز من وجود دارد سكوتم شكسته مي شود و گريه ام مي گيرد .

اسم بابات چيه .... بابا ..... هان .

:مامان...... مامان.....

خسته و كلافه دستم را مي گيرد و به سمت خودش مي كشاند ... دستش زمخت و سفت است ، مي ترسم و گريه ام شدت مي گيرد ... رهايم مي كند و مي رود ... با شتاب فضاي هيچ را مي شكافد و با ديگر خطوط يكي مي شود ، ديگر نمي شود تشخيص داد كه او يك انسان بوده ....

 مي ايستم و دور شدنش را تماشا مي كنم ، آنقدر كه ديگر ديده نمي شود .دختر رفته،  من اينجا هستم و هيچ اتفاق ديگري نيفتاده ـ اما انگار بخش مهمي را در او جا گذاشته ام ، شايد وقتي كه دستم را گرفت در دستهايش جا ماند ـ دلتنگش شدم . به ياد يكي از شعر هايي كه برايم زمزمه كرد مي افتم / وقتي كه مي روي / « زمان » همراه تو مي رود / و من در فضا معلق مي مانم / تا تو/ ديگر بار / با زمان / از راه / سر رسي ... /

حالا او رفته و مرا در بي زماني هستي معلق كرده ، مي ترسم ديگر او را نبينم ، مي ترسم كه فراموشم كند ، يا اينكه همه ي اينها يك خواب مسخره باشد . با نيرويي باورنكردني احساس خطر مي كنم و همه ي توانم را براي ادامه ي آنچه بايد باشم از دست مي دهم او رفته ، در زمان حل شده و معلوم نيست چه پيش آمدي رخ دهد، گرفتار افكار عذاب آوري كه معلوم نيست از كدام يك از سوراخ هاي وجود عنان گسيخته ام رسوخ مي كند . هميشه همين طور بوده هر بار از يك اتفاق كوچك خودم را در شاهراه دامي بزرگ مي بينم كه گريز ناپذير است . حالا اين اتفاق و اين افكار دارد پاي مرا به سمت مخمصه اي دگر باز مي كند . نه... نمي خواهم گرفتارش بشوم . اما بالواقع با وجود اين دختر است كه امنيت روحي ام تامين شده و حالا كه رفته درست مثل كودكي شده ام كه در عين سر شاري ام براي رفتن به شهر دستم را ـ ميان انسانهاي ناشناخته اي كه از آنها هراس دارم ـ رها كرده و رفته است . ترسي كه سالها با من خانه يكي ست هيچ وقت خودم را بي آن نديده ام . ترس از هميشه گم شدن ـ تنهايي ـ تنهايي ـ و مرگ ـ اينجاست كه انگشت به سمت هر چيز

كه دراز مي كنم تعريف « هيچ » از آن بيرون مي زند و در دايره ي گسترده ي آن همه « هيچ » اين من هستم كه در سقوط خود دست به سمت هر هيچي مي كشم تا مرا از رفتن به اعماق باز دارد و آن چيز در صدد هويتي چونان دست آويزي در حكم نجات بخشيدن به انسان فرومايه اي چون من در آيد . يكي از آن هيچ ها كه حكم دست آويز برايم پيدا كرده ، فلسفه است ، چه كه از وقتي خودم را در محدوده ي يك زندگي معنا باخته در يافتم ، هميشه سعي كرده ام با كنكاش در فلسفه خودم را پيدا كنم ، حدود از دست رفته و گم شده ام را در تئوري هاي سر در گم و پيچيده ـ از پي هيچش ـ جستجو كنم ، طولي نمي كشد كه خودم مي شوم فلسفه و دست آخر هيچ چيز شخصي از موجوديتم دستگيرم نمي شود . دردناكتر اينكه از دايره ي انساني خارج مي شوم و ديگر چيزي كه براي ديگران مفهوم انساني داشته باشد در من نيست ... ديوانه اي خطاب مي شوم كه حرف هاي نامربوط مي زند ....

 

                # # #

 

 كاردي در هوا مي چرخد ، يك گربه پنجه به ديوار مي چسباند و از آن بالا مي رود نگاهي به چرخش دست مي كند و فوراً فرار مي كند ، يك كوچه آن طرف تر يك مرد از خانه بيرون مي آيد ، درب را پشت سر مي بندد ، تأمل مي كند و بعد كلافه از چيزي درب را با كليدي كه در دست دارد باز مي كند و داخل مي شود ، چند خيابان جلوتر ماشينها پشت چراغ قرمز ايستاده اند تا بچه ها از خط عابر پياده عبور كنند ، چند شهر دورتر بارندگي ادامه دارد و چتر ها توي پياده رو در هم مي لولند ، در كشور همسايه مسابقه ي فوتبال بر گزار شده و همه آن را به صورت پخش مستقيم مي بينند ، همان وقت در ايالتي دور افتاده يك پزشك سر بلند از يك عمل جراحي سخت براي جداكردن دو كودك چسبيده به هم از اتاق جراحي بيرون مي آيد ... گوينده ي راديو در موردشان با فرياد مي گويد : آنها براي هميشه از زندگي لذت مي برند ... بله . همه ي ما از روز ديگر زندگي را با وجود آنها ادامه مي دهيم ... در اين فاصله در آن بازي حساس ـ فوتبال ـ گلي به ثمر مي رسد و جهان در يك لحظه تكان كوچكي مي خورد ... و سرانجام مرد كارد را در بي تعادلي جهان در سينه ام فرو مي كند . خون قطره قطره جاري مي شود ... لاك ، لاك ، لاك ...

 

                  # # #

 

لاك ، لاك ، لاك و يك قطره مي چكد روي لباسش ، واي ببين چي شد ، حالا چطوري پاكش كنم

بستني اش را مي گذارد روي ميز ، من با عجله از جعبه ي روي ميز دستمال كاغذي بيرون مي كشم و مشغول پاك كردن مي شوم دستم را مي گيرد ، همه چيز از حركت باز مي ايستد : ببين يه چيزي هست كه بايد بهت بگم .

ـ : چي ؟

: خيلي دوستت دارم .

صورتش از شرم گلگون مي شود و ديگر حرفي نمي زند.در طي چند ماه آشنايي دومين باريست كه اين جمله را بيان مي كند ، من به او عادت كرده ام و او هم مرا پذيرفته ... ما بدون آگاهي از" زمان" سالها طول كشيد تا همديگر را پيدا كرديم ... از عنوان هاي مختلف زندگي عبور كرده ايم ، سالهاي خوب و بدي را ـ در فاصله ي دو شهر دور افتاده ـ پشت سر گذاشته ايم تا سر انجام بطور اتفاقي روبروي هم قرار گرفتيم . بدون اينكه خودمان بخواهيم و يا اينكه بدانيم كه پيش از اين چقدر دنبال هم گشته ايم .

روز اولي كه همديگر را ديديم براي هم آشنا بوديم هر چند هيچكدام از ما ديگري را نديده بود ، با اين حال من با صداي او آشنا بودم و او هم با نگاههاي من ، مي دانستم كه زودرنج و دلسوز است و در عين حال دختر مغروري هم هست . حالا در ادامه ي آشنائيمان  و پيش بيني رفتار هايش ، مرا به اين فكر وا مي دارد كه او بيش از آنچه فكرش را مي كنم آشناست اما هر چه به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم گذشته اي را به ياد بياورم كه او در آن حضور داشته . آيا او به همراه" زمان " نيامده تا در زندگي من چيزي را به" تكرار" برساند ؟

 

               # # #

 

شال گردن را در مي آورم ، ابتدايش را مچاله مي كنم و در زخم فرو مي كنم ، به ديوار تكه مي دهم و مسيري كه تا خانه دختر باقي مانده را نگاه مي كنم . هيچ كس نيست كه به زخمم رسيدگي كند ، دم دماي صبح است . از پنجره ي روبرو صداي خنده ي شهوت بار زني به گوش مي رسد و صداي مردي كه بي وقفه مي گويد : هيس ! هيس ! ...

و از زخم من قطره قطره خون مي چكد ...

 

                   # # #

 

بهنام آخرين قطره هاي شراب را توي ليوان من خالي مي كند ، بطري را كنار مي گذارد

ـ : به سلامتي

دستها حلقه دور استكان ها بالا مي رود

ـ : نوش ـ و شراب را سر مي كشيم ، بهنام آواز مي خواند احسان مست است ، نگاهم مي كند و مي خندد ، نمي داند كه حضور ندارد ، او در لحظه ي شگرف" شكستن بودن "پيچ و تاب مي خورد .نگاهش با ماست ، اما روحش ولنگار شده و گمراه در نمي دانمان كجاي خودش گام بر مي دارد. روحش آزاد به هر كجا سرك مي كشد . گاهي دور سر دختري كه دوستش دارد پرسه مي زند و بدون آگاهي از اين ملاقات به زور استفراغ، خنده اي سر مي دهد . اين درحاليست كه بخش عنان گسيخته اش هنوز اطراف آن دختر چرخ مي زند و او را ستايش مي كند ـ درست در همين لحظه ـ دختر مثل اينكه چيزي مثل حشره آزارش بدهد ، دستش را دور سرش مي چرخاند و احسان ميليونها سال نوري از او دور مي شود ـ حالا وقتي مي خندد يك اندوه عريان در نگاهش برق مي زند ـ او از دليل اين اندوه بي خبر است ـ دستهاي آلوده به پفكش را روي تكه سنگي كه رويش نشسته مي كشاند و ردي قرمز رنگ از انگشتهاي پفكي اش روي سنگ مي ماند، اين نشان براي مدت هاي دراز روي سنگ باقي مي ماند و او در اين مدت يك بار " حضور بودنش " را فراموش مي كند . روزي كه مست بود .....

             # # #

 

 

: مست مي كني پدر سوخته ، مي دم پدرتو در بيارن . پسر گريه مي كند : آخرين بارمونه آقا ... گه خورديم . پاسبان از كوره در مي رود . مي كوبد توي صورتش ، من يك قدم به عقب بر مي دارم و از ترس نمي توانم جلوي گريه ام را بگيرم . پاسبان نزديك مي شود ، از او مي ترسم و فرار مي كنم ، چاق است بنابراين به زحمت مرا مي گيرد .

ـ : نترس كوچولو.... نترس با تو كاري ندارم . رو مي كند به يك سرباز : بگو تو  بلندگو اعلام كنند : يه بچه ي پنج ساله پيدا شده ، چشمهاي عسلي ، موهاي حنايي ، پيراهن قرمز و شرت لي آبي ، يه پشمك توي دستشه ... برو ديگه حيف نون .

سرباز پا مي كوبد و اتاق را به سمت بلندگوي پارك ترك مي كند . پاسبان نگاهم مي كند : كاش مي گفتم گوشات مثل آئينه ي اف مي مونه شايد كمك بيشتري مي كرد كوچولو ... مي خندد و مي دود پشت ميز يك سيگار آتش مي زند و از پنجره بيرون را نگاه مي كند ....

 

             # # #

 

بيرون خبري نيست ، باران تندي گرفته ، از دودكش ها بخار و دود در هوا پخش مي شود . يك نفر خودش را زير پنجره ي اتاقم مي رساند ، عطسه مي كند بعد باراني اش را روي سرش مي كشد و بقيه ي راه را مي دود پرده ي پنجره را مي كشم ، سيگار را خاموش مي كنم ...

" تنهايي" روي كاناپه ، مقابل من نشسته و مرا مي پايد . ضبط صوت را روشن مي كنم ،ميل دارم به اتفاق او موسيقي گوش كنم . اين جزء عادات روزمره ي من به شمار مي رود ، هر وقت كه تنها مي شوم ، فقط موسيقي ست كه آرامش را ـ براي ساعاتي ـ به روحم تزريق مي كند ... در اين بين اگر زياده روي كنم ـ كه البته هميشه همين طور است ـ چهره ي معشوقه ام وارد تخيلاتم مي شود . با موسيقي همگون مي شود ، پرواز مي كند و در لابه لاي نت هاي سرگردان پيچ و تاب مي خورد به شكل شهوت باري از اعماقم نفس مي كشد . موهايش در هاله هاي موسيقي به حركت در مي آيد و هئيتي از شگفتي از او در تنهايي ام سرازير مي شود ... صداي حركت آب رودخانه ، پرنده هايي كه روي درختهاي پر شاخ و برگ از سر شوق جا به جا مي شوند ، صداي سم اسب و مردي كه با شنل قرمز و تاجي فرح بخش به سمت رودخانه گام بر مي دارد صداي زني به شكل آوا در فضا مي پيچد باد شنل مرد را به هر سو تكان مي دهد ، لحظه اي سكوت و ديگر بار صداي فرا زميني زن  ... و معشوقه ام كه در دشت سبز به تكاپو و رقص در آمده ، اسب خرناسه مي كشد ، مرد آن را مي تازاند و خود به سمت دختر گام بر مي دارد ، يك ، دو ، سه ، و همه چيز در هم مي ريزد ، انفجاري شكل مي گيرد ، زمين شروع به لرزيدن مي كند و در خود صداي نفس كشيدن دختري را به همراه دارد كه گويي از حسي نظير شهوت لذت مي برد و... اهريمنها به صدا در مي آيند "گاه تنها در موسيقي مي توان چهره ي اهريمنها را آنگونه كه هستند تجسم كرد و به خصوصياتشان نزديك شد"

آوايشان فضا را پر مي كند و براي همگوني با موقعيت گيتار برقي و مارش نظامي هم اضافه مي شود سپس گروه منظم مرداني كه به شكل " كرال" آواهايي را نجوا مي كنند . مرد زره خودش را به تن مي كند . شمشيرش را از غلاف بيرون مي كشد و به سمت اهريمنهايي كه دختر را در اسارت حلقه خود در آورده اند حمله ور مي شود ، اهريمن ها زيركانه جابجا مي شوند ، جيغ هاي موزون و هماهنگ با موسيقي سر مي دهند و دختر ميانشان پيچ و تاب مي خورد ، خوشبخت است ، او را نمي توان وحشت زده يافت . ميان دايره اهريمن ها مي رقصد و هر وقت مرد نزديك مي شود مثل گدازه هاي آتش مي سوزند و مثل دود در فضا ناپديد مي شوند و كمي آنطرفتر دوباره شكل مي گيرند ...

از دور دست ها صداي ناقوس به گوش مي رسد ، معشوقه ام زيبا تر از پيش مي شود و با صدايي فرا زميني ـ به جاي زني كه آوا سر مي داد ـ مي خواند و با شگفتي بي مثال به همراه لغزش هاي موزون با موسيقي همراه مي شود ... ضربان ممتد طبل ، مارش ، جاز ، و جست و خيز انگشتها روي سيمهاي گيتار برقي ... و معجزه رخ مي دهد ، مرد به هئيت اهريمنها در مي آيد ، لباس از تن در آورده و عريان در « آرگو » اهريمن ها مي رقصد ، او مبدل به گلوله اي آتشين شده ....

نوار گير مي كند ، ضبط صوت خاموش مي شود و افكارم مثل جني كه "بسم الله " بارش كرده باشند در تاريكي اتاق محو مي شود ...

                 # # #

 

: خبري از پدر و مادر اين بچه نشد؟

ـ : نه قربان هنوز كسي مراجعه نكرده

: دردسر نشه برامون ،.روي تخت دراز مي كشد و مرا برانداز مي كند : سر راه نگذاشته باشنت بچه.

از جمله اش چيزي نفهميدم . براي چهارمين بار بلندگوي پارك به صدا در مي آيد : يك بچه ي پنج ساله ، لاغر، سبزه با چشمهاي عسلي و موهاي حنايي پيدا شده ، پوشش : پيراهن قرمز ، شرت لي آبي ، از والدين محترم بچه تقاضا مي شود پس از مطلع شدن به اطلاعات پارك مراجعه فرمايند

/ شخصي آهسته چند ضربه به در مي كوبد ، پاسبان از جا كنده مي شود و با حيرت به من نگاه مي كند ....

                # # #

 

درب را باز مي كند داخل مي شود . نگران به نظر مي رسد ، منتظر مي ماند تا مشتري ها را رد كنم سرم كه خلوت مي شود اجازه مي گيرد و كنارم روي صندلي مي نشيند ...

ـ : چي شده ؟ چرا ناراحتي ؟ بنفشه ! پرسيدم چي شده ؟

: نمي دونم چيكار كنم .

ـ : چي ؟ ...  چي رو چيكار كني؟

 : چطور بهت بگم ... قول بده ناراحت نشي ، خب

ـ : باشه قول مي دم

: راستش برام خواستگار اومده ... پسر عمومه ... بابام قبول كرده . / جهان ، هستي و زيبايي اعتبارشان تنها با همين حرف به خطر مي افتد و تحمل ناپذير مي شود . خشكم مي زند ، چشمهايم سياهي مي رود ، خون به مغزم نمي رسد ، كاش مي توانستم فرياد بزنم ، كاش مي شد در لحظه اي كه دلت مي خواهد "نيست" شوي ، كاش مرگ مي آمد ...

: چت شده؟ تو قول دادي ناراحت نشي ... برم برات آب بيارم ، بابا من گفتم بابام راضيه ، خودمو كه نگفتم من كه رضايت ندارم ، واي تو رو خدا بس كن ، پا ميشم ميرما ...

چشم مي بندم ، شهر از هم فرو مي پاشد ، آسمان پر از عروسك هاي رقصنده مي شوند ، زمين از آتش انباشته مي شود ،گدازه ها گر مي گيرند و عروسك ها را مي سوزاند ، عروسكها جمع مي شوند ، مچاله مي شوند ، گرد مي شوند و در آخر به شكل تيله هاي پرچمي قشنگ در مي آيند و مثل باران مي ريزند روي پسر بچه اي كه پشمك در دست دارد و صدا مي زند : مامانم ... ماماني ... مامان .

: بيا يكم آب بخور حالت بهتر مي شه .

ليوان را مي گيرم و مي گذارمش روي ميز ... بلند مي شود ، دستش را مي گذارد روي گونه هايم : هر اتفاقي كه بيوفته بايد بدوني كه دوستت دارم ، باشه ...

دستش را بر مي دارد و با دست ديگرش دست بندي كه از مهره هاي آبي رنگ درست شده را در مي آورد و مي بندد روي دست من : اين پيشت باشه و ديگه اينكه فكر نكن ، همه چي درست ميشه ، من امشب در مورد خودمون با پسر عموم حرف مي زنم كه بي خيال من بشه ولي شايد تا چند وقت نتونم باهات تماس بگيرم يا حتي ببينمت ...

دستش را روي موهايم مي كشد ، عادي رفتار نمي كند . خودش را پشت سكوت مخفي كرده تا وانمود كند اتفاقي نيافتاده است ، من اما او را همانطور كه در رنج پنهان شده اش پيش مي رود از درون دنبال مي كنم ، با انگشت خطوط اصلي چهره اش را لمس مي كنم ، انگار مي خواهم چهره اش را روي چهره ي خودش نقاشي كنم به چشمها كه مي رسد ، دستم خيس مي شود ، متوجه گريه اش نشده بودم ، گريه اش را كنترل مي كرده ، سرانجام به هق هق مي افتد و مثل روياي لحظه اي پيش از مرگ تركم مي كند و مي رود ...

حالا اگر تمام قصه هاي عالم همگي جمع شوند ممكن نيست مرا مجاب كنند كه عشق "افسانه ايست " كه در جدايي به تكامل مي رسد . نه ... نه ... نه ...

همه چيز آن موقع كه فكرش را نمي كني ، عوض مي شود . پيش بيني ها غلط از آب در مي آيند و آوار روياهاي ملموس و قصه هاي خيال انگيز روي سرت خراب مي شود . در دنياي لعنتي ما هيچ چيز رنگ واقعيت ندارد هيچ چيز ... حتي درد هايي كه در يورش انبوه زنبور وار خود ، روحمان را ، هستي مان را تسخير مي كند . دست و پا زدن بيش از اين شرف زيستن بيهوده ام را لوث مي كند .

يك بار ديگر به خودم نهيب مي زنم "پوچ" همه چيز پوچ است ...

حتي انسانهاي بي شماري كه از حضور بيهوده ي خود بي خبرند ...

 

                      # # #

نمي دانم به كجا مي رويم . در شهر راه افتاده ايم اما "من" در شهر نيستم ، جايي بين "هستن" در واقعيت و "بودن" در خيال هستم . پيش مي رويم ، قدم پشت قدم ، اما نمي توانم يقين اين پيشروي را ثابت كنم ... دردها هجوم آورده اند ، دردهايي كه جسمم را ويران كرده و مرا در موقعيتي قرار داده كه گويي تبديل به توده اي از هوا شده ام ... پيش مي روم ، بسان مردي كه در آستانه ي" مرگ " قدم بر مي دارد و مرگ ... مرگ براي من به چه معناست ؟.. آيا من نمرده ام؟ پسر بچه اي با دو چرخه اش در شلوغي خيابان مقابلم ليز مي خورد و مي افتد روي زمين ... حادثه كش دار و پر مكث اتفاق مي افتد ... انگار كه مابين اين اتفاق رازيست كه من بايد آن را كشف كنم ... عده اي مي زنند زير خنده با صورت هاي كش آورده و بي زاويه ... پسر بچه بلند مي شود . صورتش از شدت شرم گلگون شده ... دوچرخه را بر مي دارد ، لبخند تلخي مي زند و دور مي شود ... مثل داغي اندامي كه پس از تصادف يا چيزي شبيه به آن در جان آدمي مي افتد و وقتي دور مي شود تازه درد را ... درد را ... درد را احساس مي كند . الان مي توانم به حق بگويم كه "نيستم" دست كم در دنيايي كه فرود ـ از وقتي با من هم مسير شده ـ نيستم . او در مورد يك فيلم با هيجان صحبت مي كند و من در تصاويري كه چند لحظه پيش از برابر ديدگانم گذشت جا مانده ام او لحظه به لحظه به وجد مي آيد و من افسرده تر ... حالا مي فهمم مرگ يعني چه ...

: كجايي بابا ... بي خيال

نگاهم را به سمتش مي چرخانم و از اعماق چيزي بيرون مي جهد و روي زبانم جاري مي شود ...

: فرود ... برام دعا كن ...

از حالم چيزي نمي فهمد ، فقط نگراني را مي شود از چهره اش دريافت ، در ادامه به او كه هرگز نمي داند دوست داشتني ترين دوستيست كه داشته ام بزرگترين روياي زندگي ام را مي گويم : فرود ... تا حالا فكر كردي يه روز از خواب بيدارت كنند اونوقت ببيني كه همه چيز خواب بوده ... همه چيز و تو در "واقعيت" پادشاه ايران هستي ؟

چهره اش از تعجب بي حالت مي ماند و پس از چند لحظه : نه ... هيچ وقت .

: اما من هميشه فكر مي كردم كه بالاخره يك روز از خواب بيدارم مي كنند ، و وقتي بيدار مي شوم مي بينم كه در واقعيت نه پادشاه ـ بلكه "خداي" همه چيز هستم ـ همان خالقي كه همه او را مي پرستند من هستم ـ

هيكل چاقش را كمي تكان مي دهد و با بي ميلي مي زند زير خنده : جدي ... اي ول ... پس هواي ما رو داشته باش .

: مي دوني فرود ... اين رويايي كه از كودكي با من بوده و تا حالا از من دور نشده ... اما مي دوني ... با اين همه اگر اين رويا قرار باشه به حقيقت برسه من به كلي ناراحت و افسرده مي شم و شايد گريه هم بكنم ...

 تعجب مي كند و من جواب تعجبش را مي دهم .

:دنياي بدون بنفشه و تو و بقيه ... برام ارزشي نداره ... مي خوام نباشه... من ...

ادامه ي صحبتم را قطع مي كنم چه كه مي ترسم گريه ام بگيرد ، هر دويمان سكوت مي كنيم ، او به حرف هاي من فكر مي كند من به "مرگ" ، خيابان شلوغ است ، مثل هميشه شلوغ بي خودي . يك زن از كنارم رد مي شود ، در حالي كه مرغي در پلاستيك دسته دارش دست و پا مي زند . روحم به دنبالش مي رود ، با آن احساس خويشاوندي مي كند . طولي نمي كشد كه خودم را در آن دسته دار مي بينم كه دست و پا مي زنم و نجات دهنده اي در كار نيست ، راه مرگ گريز ناپذير است ، مرگ خوشبختي نيست ، خوشبختي هم مرگ نيست ... مرگ خود خود گمراهي ست . انسانهاي زيادي را مي بينم كه در جهان "واقعيت" با ترديد زندگي مي كنند دائم فكر پيدا كردن چيزي هستند كه از آن بي اطلاعند ، آنها زماني مرده اند و اكنون در" گمراهي خود" ، در "مرگ " زندگي مي كنند .

                # # #

بيش از يك هفته است كه هيچ تماسي نداشته ، هيچ چيز پيش نمي رود . او راست مي گفت : وقتي رفت زمان را هم با خودش برد ...... اينجا همه چيز آزارم مي دهد ..... يك ساعت است كه ساكم را بسته ام .

هميشه وقتي زياد در جايي بمانيم برايمان حكم تكرار پيدا مي كند ، افسردگي ميان روحمان حمله ور مي شود و اگر در اين ميان از چيزي رنجيده باشيم ، آنجا با همه ي عادتهايش برايمان غير قابل تحمل مي شود و سفري كوتاه يا دراز داروئيست كه گاهاً براي روحمان تجويز مي كنيم .

 

                   # # #

ديشب با همه ي خستگي راه نتوانستم از شوق چشم بر هم بگذارم . چه كه به شهري سفر كرده ام كه كودكي هايم هنوز آن را در ضمير من حفظ كرده . هجده سال مي گذرد . دوستاني كه مي شناختم حتماً بزرگ شده اند ، محله مان حتماً پيرتر شده الهام ... دختري كه وقتي بچه بودم آن را در ذهن خود بيست سال جلو مي بردم و با خودمان عهد مي كرديم كه هيچ وقت از همديگر جدا نشويم ... مشقهايش را هر روز مي نوشتم و او هم در عوض قول مي داد كه زنم بشود و من خسته نمي شدم از اينكه گاهي زنبيل پر از ميوه اي كه مادرش حمل مي كرد را تا در خانه برايش ببردم ...

برادر كوچكش را بي نهايت دوست مي داشتم ، چرا كه به شكل فاحشي شبيه خودش بود و من مي توانستم هر چقدر كه دلم مي خواست او را بجاي خواهرش ببوسم ... آن دختر را نمي دانم بزرگ شده يا نه ... آيا ممكن است او و بقيه ي دوستان دوران كودكي ام در "عدم حركت زمان" مانده باشند . آيا آن دختر ـ" الهام" ـ هنوز آن بلوز سفيد را مي پوشد كه عكس يك خرس پاندا رويش حك شده بود ـ آيا هنوز موهايش را به شكل گوشهاي خرگوش مي بافد و آنها را با روبان صورتي گره مي دهد ... آيا هنوز درب خانه شان انتظار مرا مي كشد كه سر ظهر سراغش بروم و با او "لي لي" بازي كنم ... جر بزنم تا او عصباني بشود و مرا كتك بزند و من او را لمس كنم ... سرشارم  ...

سرشار از گذشته ام ـ شوقي عجيب كه مرا واداشته تا به اصل بودنم ترغيب كند

: سه راه رضا كاهي پياده مي شوم آقا ...

پياده مي شوم . ماشين مي رود... اينجا هنوز بوي همان دوران را مي دهد ـ نمي شود گفت چه بويي ـ اما اين بو جاي ديگري به مشامم نمي رسد ... از اينجا تا محله ي خودمان تقريباً پانصد قدم فاصله است . راه مي افتم ... مغازه ها همانطور مانده ... صاحبانشان پير شده اند ... اضطراب دارم ... از همان لحظه ي اول ورودم ... صداي گريه ي كودكي فضاي درونم را پر كرده ... هر قدمي كه بر مي دارم انگار تكه اي از گذشته ام به ناله مي افتد ... صدا مي كند ... آرام مي گويد : تو توي اين مغازه بودي ... از اين مغازه هزار بار بستني خريدي . از اون كفاشي آخرين ساعات سال كفش خريدي ... و خوب كه نگاه مي كنم مي بينم اين كودك همه جا است ... همه جا ، من به شدت تكثير شده ام ... در جاي جاي اين شهر پسري تقريباً بيست و چهار ساله در فاصله ي صد متري من ايستاده و با لحن لوطيانه شعري مي خواند . متوجه ام مي شود و ديگر چشم از من بر نمي دارد . خوب نگاهش مي كنم . سكوت مي كند و بخش ديگري از گذشته ام از ميان زخم صورتش جان مي گيرد ... روزي كه به خاطر رسولي خيگه با او دعوا كردم و با سنگ گونه اش را شكافتم از مدرسه اخراجم كردند . چند روز بعد به واسطه ي مادر بزرگم كه توي دفتر كلي گريه كرد دوباره برگشتم . او و چند نفر ديگر هر روز زنگ آخر بيرون مدرسه مي ايستادند تا تلافي كنند ، اما من هميشه يا با ناظم هم مسير مي شدم يا از ديوار پشتي مدرسه به قبرستان تخته پولاد مي زدم و از لابه لاي قبر ها فرار مي كردم ...

نگاهم مي كند ، در گذشته اش چرخ مي زنم ... چيزي را در ضمير نا خوداگاهش به جنبش وا داشته ام ، اما هنوز مرا بجا نياورده از كنارش رد مي شوم ... دستم را مي گيرد : داداش جايي نديدمت

: نه . و رد مي شوم ... مي دانم اگر آشنايي بدهم كتك مفصلي خواهم خورد . روي سكوي رو به روي مسجد محله ي بار گيسو مي نشينم . از مغازه ي آن طرف خيابان كودكي بيرون مي آيد ، ظرف آبي را خالي مي كند و بر مي گردد

: احمد ... احمد سيراب بود ....

تيز خودم را به مغازه مي رسانم و بچه را در آغوش مي كشم ، صورت سبزه و تپل دارد ، چشمهاي ميشي و موهاي سياه تقريباً شش ساله است و هنوز وقتي مي خندد روي گونه اش چال مي افتد ... ترسيده ، با زيركي خودش را از من جدا مي كند و فرار مي كند پشت مغازه . چند لحظه بعد با مردي عصباني بيرون مي آيد ...

: داداش چيكار بچه داري ؟

يك بار بچه را نگاه مي كنم .... يك بار پدرش را .... بچه شبيه خودش بار آمده . چرا كه به نوعي محصول گذشته اش است . من زن ندارم ، بنابرين گذشته ام اينجا و آنجا پخش شده است . باور نمي كنم كه اينقدر عوض شده باشد ... بچه ي شيريني كه دوران كودكي مثل زنجير به هم وصل بوديم . احمد سيراب... حالا نگاهش دوستان ديگر را هم زنده مي كند . رسولي خيگه ، مهدي

 سياه ، ممد كلنگ ... و روزي كه خبر تصادف و مرگ مهدي بنگال را آوردند ، آن روز و روزهاي قبلش بدترين روزهاي كوچه ي ما بود .

: ميگن مهدي بنگال تصادف كرده و مرده ...

رسولي خيگه اين را مي گويد و همگي ما پس از بهت شديد زير گريه مي زنيم . يكي از جمع ما كم شده بود ، مرگ او هفتمين مرگ در يك هفته ي جاري كوچه ي ما بود ... پس از مراسم خاكسپاري در مسجد محله ، با اينكه دوست و همبازي مان مرده ، باز هم سعي مي كرديم از بشقاب همديگر كباب بدزديم ...

فرداي آن روز همسايه ها به تكاپو افتادند . روز شنبه همگي  طاق نصرت زدند ، كوچه را چراغاني كردند و "آش عزرائيل " پختند با اين كار مي خواستند نذر كنند عزرائيل از كوچه ي ما بيرون برود

آن روز چقدر آش خورديم . الهام با پيراهن صورتي و دامن چين دار سفيد به عادت هميشگي جلوي درب خانه شان نشسته بود و من هر از گاهي به بهانه آش سراغش مي رفتم تا عينك دودي دسته شكسته اي كه از برادرم دزديده بودم را براي يادگاري به او بدهم . عينك را روي چشم مي زد و زيباتر از پيش مي شد اما بعد پسم مي داد : خنگه ... اين كه دسته نداره . مي خوام چيكار

: صبر كن ... فكر اونجاشم كردم . و كشي كه در بساط مادربزرگم پيدا كرده بودم را به جاي دسته ها گره زدم و دوباره روي چشمش گذاشت . اينبار جيغ بلندي كشيد : نمي خوام ، كش موها مو گاز مي گيره . عينك را جلويم پرت كرد و رفت .

 

                   # # #

: كي اومدي ، كي ميري به سلامتي . يك چايي برايم مي ريزد و مي گذارد جلويم .

ـ : زياد نمي مونم ... اومدم اصفهان ، گفتم يه سري هم به كوچه و بچه هاي قديم بزنم . بچه ها كجان ؟ مهدي ، محمد ، رسول ، الهام ...

: هو... همه رفتن ...

ـ : كجا ؟

لبخند تلخي سبيلش را از يك سو كشيده تر مي كند : پس خبر نداري چي شده ؟ ... آقايي كه تو باشي چهار پنج سال پيش شهرداري زمين هاي كوچه ي ما و چند تا كوچه بعدش رو خريد

ـ : چرا ؟

: قراره اتوبان بزنن ، ميگن وصل ميشه به شيراز .

ـ : خونه ها چي ؟ ...

: خونه كجا بود ... همه رو خريدند و سر سوت خرابشون كردند ، برو ببين . هر كي ندونه مي گه زلزله خرابشون كرده ... هنوز بعضي ديو....ا....را....ش.....و....ن ...

صداي شليك تيري از تفنگ و هجوم اسب ها به سمت خط پايان ، موشكي كه با صداي مهيب از زمين به آسمان پرتاب مي شود زنگ مدرسه و هياهوي بچه ها براي رسيدن به خانه ... صداي رعد و برق و ريزش بي امان باران و مردي كه باراني اش را دور خود پيچيده و سعي دارد هنگامي كه گام بر مي دارد پا جاي پاي سايه اش بگذارد ...

: ناراحت شدي ؟ هان ... مي خواي مغازه رو ببندم همراهت بيام .

ـ : نه. خودم مي رم . بايد تنها باشم ... بلند مي شوم و يك بار ديگر كودكش را مي بوسم ، اينبار بي آنكه غريبي كند در آغوشم مي لغزد ، دستي ميان موهاي زبرش مي كشم ، مي خندد و زير گونه اش چال مي افتد از من جدا مي شود مي دود و پشت سرش مهدي سياه ، رسولي خيگه ، مهدي بنگال و الهام همراه مي شوند و در فضايي گنگ ناپديد مي شوند . فقط من مي مانم و كودكي كه در جاي جاي اين كوچه ها پرسه مي زند ولي خودش را نمي يابد ... مرا... مرا... مرا هرگز نمي يابد...

دو سه كوچه كه رد مي شوم ، جلوتر آثار خرابي را مي توان ديد . از اينجا به بعد هيچ چيز سر جايش بند نيست . نمي شود گفت كه اينجا سابقاً خانه اي بوده ... همه چيز خراب شده ... احمد راست مي گفت : انگار زلزله آمده . دلم مي گيرد . سعي مي كنم با كمك گيري از خاطرات گذشته و بازسازي آنها خانه ي خودمان را پيدا كنم : اينجا بايد مطب دكتر شمعيان باشد ، جلوتر كوچه ي غلام كچل و آنطرف منزل مش رمضان گريه كن . صد قدم جلوتر توي كوچه ، منزل چهارم خانه ي خودمان ... و بالاخره پيدايش مي كنم ، هنوز بعضي ديوارهايش پابرجاست ، ديوار حمام و بلافاصله ياد روزي مي افتم كه دختر سه ماهه ي دائيم را ـ وقتي كه مرد ـ توي همين حمام غسل دادند . ديوار هاي اتاق مادربزرگم تا نيمه فرو ريخته اما هنوز بوي كوفته قلقلي هايش به مشام مي رسد ، آن روزهايي كه غذا روي چراغ نفتي گرم مي شد و ما همگي ـ كه جمعمان از پانزده هم مي گذشت ـ شبهاي زمستان را دور هم زير كرسي مي نشستيم و تا دير وقت مي گفتيم و مي خنديديم . يكي از آن شبها وقتي همه خواب بودند ، من پشت شيشه ي درب اتاق ـ كه رو به حياط بود ـ يك جن ديدم آن شب از ترس خودم را خيس كردم . مادربزرگم همه جا را پر كرد و تا چند وقت ، همه ي بچه ها مسخره ام مي كردند الهام هم اصلاً تحويلم نمي گرفت ...

روي ديوار برنامه ي كلاسي ام ـ كه با ماژيك طراحي كرده بودم ـ به صورت رنگ رفته و كثيف مشخص است . چند وجب پائين تر جمله اي كوتاه : امروز پنجاه تومان پيدا كردم ـ زيرش با خط قرمز ـ تف به اين شانس بيايد . زنگمان كه خورد ، همگي هجوم آورديم به طرف درب خروجي مدرسه . رسولي خيگه و مهدي سياه بيرون منتظر بودند احمد هم اضافه شد و همگي راهي خانه شديم .توي راه وقتي كه سر به سر همديگر مي گذاشتيم ، چشممان به يك پنجاه توماني افتاد كه باد آن را روي زمين جا به جا مي كرد . همگي كپ كرديم رويش و من موفق شدم آن را به چنگ بياورم ، دنبالم گذاشتند اما من فرار كردم . از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم ، نزديك خانه كه رسيدم فرياد خوشحالي ام كوچه را بر داشت . مادرم كه جلوي درب خانه با همسايه ها سبزي خرد مي كرد متوجه ام شد . از شوق نفهميدم چطور اين همه راه را دويدم ، توي راه فكر مي كردم چند تا توپ مي شود خريد . يا اينكه مي تونم چند تا جوجه بخرم و هزار فكر ديگر . موضوع را به مادرم گفتم ، دستم را گرفت و برد سمت بازار ... موقع رفتن براي بچه هاي محله كه تازه از راه رسيده بودند شكلك در آوردم . به بازار كه رسيديم مادرم يكراست رفت سمت يك سلماني مردانه ، پولم را گرفت و داد به آرايشگر و گفت كه سرم را از ته بتراشد . آقا رضا هم نامردي نكرد و سرم را با ماشين نمره ي صفر تراشيد . بغض گلويم را گرفت ، براي موهايم خيلي زحمت كشيده بودم ، آن روز هر چه خوشي داشتم از دماغم در آمد و بچه هاي محل هم از خدا خواسته "هو" مي كشيدند و مي خواندند ... كچل كچل كلاچه ... روغن كله پاچه ... و چيزي كه مرا بيشتر عصبي مي كرد ، حضور الهام در جمع مسخره كنندگان بود ...

همه چيز عوض شده كودك كه بوديم هر چيزي برايمان حكم شگفتي و سئوال داشت ، اما حالا اين دنياست كه كوچك مانده و ديگر ظرفيت حضور ما را در خود ندارد ... كاش يكي از آن لحظه ها دوباره تكرار مي شد اما نمي شود . انسان در« زمان» به مرور از خود نشان به جاي مي گذارد . تكه هاي خود را ... لحظه هاي رفته ي زندگي اش را ، بي آنكه متوجه باشد .

پسر بچه به جنگل رسيده و تا خانه ي مادر بزرگش راه درازي مانده ، و همين طور كه وارد جنگل مي شود نان را تكه تكه مي كند و فاصله به فاصله آن را پشت سر مي اندازد تا از آن مسيري براي بازگشت بسازد و گم نشود . غافل از اينكه گنجشك ها همه ي پاره هاي نان را فاصله به فاصله خورده اند ... تلويزيون برفكي مي شود ، خواهر زاده ام گريه مي كند ، پدرش سعي مي كند آن را درست كند ... ما بزرگ شده ايم و بازگشت به گذشته برايمان امكان پذير نيست «زمان» همه ي آن روز ها و لحظه ها را در خود فرو برده ، پشت سر ما حركت كرده و آنها را خورده ... خواهر زاده ام خوشحال مي شود : آخ جون درس شد ...

 

                   # # #

: كوچولو نگران نباش . همه چي درست شد ، الان خبر آوردن كه پدر و مادرت پيدا شدن . تا چند لحظه ي ديگه هم مي رسن پشمك خراب ميشه بخورش عزيزم .

مي رود سمت تخت دمپايي هايش را در مي آورد و روي تخت دراز مي كشد . دمپايي ها انگار خميازه مي كشند .

 

                   # #‌ #

پنج دقيقه ام بيشتر گذشته ، اما هنوز خودش را نرسانده ، كوچه خلوت است و باران مثل دانه هاي «توت» ـ هنگامي كه درخت را به شدت تكان مي دهيم ـ مي بارد و همين باعث شده كه خون بند نيايد . سايه ام پشت سر نشسته و هيچ نمي گويد . عكس العملي نشان نمي دهد هميشه توي خودش است . دلم مي خواهد با او حرف بزنم اما نمي شود ، او مرموزتر و انسان گريزتر از اين حرفهاست . راستش هيچوقت با من نبوده ، نه در شادي نه در غم . هرگز به من تعلق خاطر نشان نداده ... در واقع او هميشه « خودش بوده» بوده . تنها ، گوشه گير ، آشفته ... او نمونه ي بارز انساني ست كه مي توانست وجود داشته باشد ، شايسته ي زيستن بوده ، اما «بودن» تنها بخشي از خودش را به او بخشيده و با اين كار در حقش ظلم كرده . دوري او از من و عدم ارتباطش به نوعي ست كه گاهي فكر مي كنم او" سايه ي" انسان ديگريست كه پشت دنياي بي وزن و بي زاويه اي زندگي مي كند و من آن را مي بينم . مثل كسي كه در محفظه اي بسته مثل حمام حضور دارد و ما فقط سايه ي عريانش را از پشت شيشه ي مشبك يا رنگ شده مي بينيم . يك ماشين نزديك مي شود . به سختي خودم را مخفي مي كنم .

 

                   # # #

توي ماشين هستم . مضطربم . روحم به اندازه اي بزرگ شده كه حجم كوچك اين صندلي توانايي پذيرشش را ندارد اين تمام شوقي ست كه براي ديدن او دارم . روحم خوشنود است . راننده به جا به جايي هاي مكررم با لحني مودبانه اعتراض مي كند مي گويم : روحم در حال پوست انداختن است . شيشه ي ماشين را پائين  مي دهم و دستم را به شكل چاقو در باد تندي كه مي وزد فرو مي كنم و سينه اش را مي شكافم . «زمان» اكنون چقدر حرف ، خاطره ، لذت و شهوت را با خود در اين باد جا به جا مي كند آيا از لحظه هاي او چيزي در اين باد جاري هست . ميل به لمسشان سرشارم مي كند . انگشتانم را چونان بادبان كشتي يك كاشف باز مي كنم و سعي دارم هر آنچه اكنون اين زمان عنان گسيخته در خود دارد به چنگ بياورم . دستم پر از هيچ مي شود و آنها را در مشت مي فشارد و مفهوم اين دستاورد را از طريق ارتش پريشان عصبهايم به مغز مي رساند و طولي نمي كشد كه « اندوه زمان مبهم پايان ناپذير شكسته در هيچ » افسردگي را جايگزين شوق از دست رفته ام مي كند . من در زمان به دنبال او بوده ام و مي خواستم نشانه هاي او را بيابم . اما زمان كرانه هاي ملتهب كننده و تاريكش را رها مي كند تا از من بزدلي وراي آنچه مي خواهم باشم بسازد ... چه كسي را دوست دارم ؟ كسي كه پس از يك سال ارتباط هرگز وقتي اراده كند تصوير كاملي از من در ذهنش مجسم نمي شود . مرا فراموش نمي كند . آيا اين فراموشي سرانجام كالبدش را به اختيار در نخواهد آورد ... تنهاي ام رنگ چركيني به خود مي گيرد ، چه كه من نيز از اين غائله مستثني نيستم . تلاش مي كنم چهره اش را بياد بياورم : يك ماه پيش ديدمش . و سعي مي كنم صدا را قبل از هر چيز كشف كنم تا با كمك آن تصوير شفافي از او در ذهن مجسم كنم . صداها به شكل واژه گاني ناملموس و بي مفهوم سرازير مي شوند . گويي به زبان ديگري نزول مي كنند كه من هرگز با آن آشنايي ندارم . مثل روخواني پر از غلط واژه گان عربي به شكل ترتيل ...

تلاشم بيهوده است . بايد از صداها منصرف شده و چهره اش را به ياد بياورم : قدي نسبتاً بلند ، دستهاي ظريف و لباسهاي ساده كه بسيار با آنها زيبا جلوه مي كند و... و... چهره اش به خاطرم نيست . فكرم را متمركز مي كنم تا به ياد بياورم . همچون نقاش چهره پردازي كه هر چه مي كند نمي تواند چهره ي زن و فرزندش را بياد بياورد . در حالي كه چهره ي  افرادي كه به آنها اهميتي نمي داده مدام در نظرش موج مي زنند ... آيا اين فراموشي هولناك «مرگ» زودرس عشقمان به آنهايي كه دوستشان داريم نيست ... گمان نمي برم . چرا كه دوست داشتن و عشق پا نهادن در مرز گنگ گم شدن است و لغزيدن در دنياي كه« شناخت »معناي واقعي اش را از دست مي دهد . از اين روي هر چه حاصل مي شود تلاش خويشتن براي بازسازي « اصل ذات خويش » است . همه چيز مثل پازل عمل مي كند . دشوار و پيچيده و ...دوست داشتن چقدر از دوست داشته شدن سخت تر است . حالا هر چه به شهر او نزديك مي شوم حافظه ام چهره اش را مشخص تر نمايش مي دهد . قطعات پازل كنار هم چيده مي شوند . ابروها و چشمها رنگ مي گيرند چهره ي معصومش بيشتر و بيشتر شبيه مي شود و دست آخ شبيه دختري با هويتي كه من كاملاً با آن آشنا هستم مي شود و به من همان لبخند لحظه ي آشنايي را هديه مي دهد ... و مي توانم با آگاهي از آنچه تصورش را مي كنم جاندار و مطمئن بگويم كه : دوستش دارم .

 

                   # # #

ـ : دوستش دارم

به سمتم مي آيد ، يقه ام را مي گيرد و سينه ي ديوار مي چسباند : بار آخرت باشه اين حرف و مي زني عوضي . اون دختر عموي منه و قراره زن من بشه . مفهومه .

ـ : اما اون اينو نمي خواد

: غلط مي كنه ... مگر دست خودشه ، تو با اين كارا كار نداشته باش .

ـ : اون بايد تصميم بگيره ،كه گرفته، منم از حقمون كوتاه نمي يام . چند قدم از او فاصله مي گيرم

پرتم مي كند توي كوچه . عكس العملي نشان نمي دهم و دوباره مسيرم را تكرار مي كنم ، اينبار با مشت مي كوبد توي صورتم ، چيزي نمي گويم و تا قدم ديگري در مسير مي گذارم . دست توي جورابش مي كند و يك كارد بيرون مي كشد . كاد در هوا مي چرخد . يك گربه خودش را به پشت بام خانه اي مي رساند و فوراً فرار مي كند ، از خانه ي رو برويي فرياد گل .... گل ، بلند مي شود و كارد در بي تعادلي عصبي او به سينه ام فرو مي رود . خون را كه مي بيند پا به فرار مي گذارد ...

 

                   # # #

پاسبان دستي به موهايم مي كشد : اگه گفتي كي پشت اون دره ... چيزي نمي گويم قلبم تندتند مي زند . مي ترسم . مي ترسم در اين فاصله چهره ي مادرم را از ياد برده باشم ... چند ضربه به در مي خورد . پاسبان خودش را درست مي كند : بفرمائيد تو .

 

                   # # #

از در بيرون مي آيد ، يك نظر نگاهش مي كنم و ديگر پاهايم قدرت ايستادن ندارد ، مي خورم به ديوار زخم دهان باز مي كند . جيغ مي كشد و گريه اش مي گيرد ... مادرم مثل باران گريه مي كند و مرا در آغوش مي كشد ، پليس مي خندد : الحمدلله ، مادرش پيدا شد . بنفشه دست روي زخم مي گذارد ، دستهايش به شدت مي لرزد : چي شده ...؟ چرا اينطوري شدي ؟ و روسري اش را در مي آورد . مادرم با روسري اش اشك هايم را پاك مي كند و بدنبال آن آب جاري شده از دماغم را ..

زخمم را با روسري مي بندد ... نگاهش مي كنم ، ديگر آن بنفشه نيست كه لبخند مي زند ، نه... نيست ... نه.... شبيه مادرم نيست خيلي فرق كرده ... چقدر شبيه بنفشه است ، ... چقدر شبيه مادرم شده ... آيا "زمان" مي خواست چيزي را به واسطه ي آنها در من تكرار كند ... حال گريه دارم ... اما جلوي اشك را مي گيرم . بنفشه دست و پايش را گم كرده و فقط مي گويد : گريه كن ... يك بار او مي گويد يك بار مادرم ...

زخمم مي سوزد و چشمهايم همه چيز را تار مي بيند ... از درد به خود مي پيچم . بنفشه بلند مي شود و با فرياد از همسايه ها كمك مي خواهد ... در عرض چند دقيقه كوچه شلوغ مي شود . اما كسي نزديك نمي شود ...ديگر هيچ چيز را بياد نمي آورد ، كسي را نمي شناسم ، "زمان" كار خودش را كرد ، آنچه را بايد ه من مي آموخت ، آموزاند و حالا من بايد با زمان يكي بشوم با لحظه ي بزرگي كه پيش رويم قرار گرفته ..." مرگ" بنفشه نمي خواهد مرا از دست بدهد ، اما تلاشي كه مي كند بيهوده است . بعضي ها بي آنكه مرا بشناسند گريه مي كنند ... و من خوشحالم از اينكه دارم به شكلي افسانه اي مي ميرم . شخصيتهاي افسانه اي در هئيت مرگ نيز افسانه اي ديگرند ...

من هنوز نمرده ام با اين حال بنفشه دلش برايم تنگ شده گريه مي كند ، خيلي ها گريه مي كنند

چرا كه هرگز افسانه نبوده اند و آن را باور نداشته اند . انسانهاي افسانه اي از جنس ديگري هستند وقتي با آنا زندگي مي كنيم . تحمل و قدرت همراهي شان را نداريم ... چرا كه كارهايي مي كنند كه هيچكس نه مي خواهد و نه مي تواند ... حرف هايشان غير قابل فهم است چرا كه از دنياي ديگري هستند اين است كه تنهايشان مي گذاريم ... اما وقتي مشكي براي اهالي ، يا شايد يك شهر يك ملت به وجود بيايد ، آنها هستند كه ريشه يابي مي كنند و به كمك مي شتابند . و وقتي مي ميرند . همگي تازه مي فهمند كه چه كسي را تنها گذاشته بودند ... شهر افسرده مي شود و سالها طول مي كشد كه انساني ديگر از جنس افسانه پيدا بشود . چيزي از من جدا مي شود . نگاهي عاشقانه... خيابان گردي هاي سر در گم ، عشق هاي كوچه بازاري ، در رفتن هاي پي در پي از مدرسه بازي با دوچرخه ي پسر همسايه ، رفتن به پشت بام خانه براي ديدن موهاي پريشان دختر همسايه ... ترانه خواني هاي روز هاي دلتنگي روي جاده اي كه باران .آن را خيس كرده ـ و اين همه ي" هويت انساني" من است كه دارد جدا مي شود ـ هويتي كه هرگز متوجه اش نيستيم و تنها

وقتي پاي مرگ وسط مي آيد ، با آن چهره به چهره مي شويم ، لحظه اي كه ديگر براي همه چيز دير شده ... هويتي كه در مرگ به" زمان" ملحق مي شود تا سالها بعد دوباره و چندباره  در نگاه جادويي دختري و گم شدن كودكي در پارك ، تكرار مي شود ...

بنفشه دستش را روي گونه هايم مي گذارد : يه چيزي بگو ... حالت خوبه ؟ الان ماشين مي ياد ... يه چيزي بگو .

صدايم مي لرزد : تو ... مي ... ر ... وي ... و ... من ... د ... ر ... "زمان"... دنب ... ال ... تو ... مي ... آ ... يم .......................................................0

                        تمام                      

                   # # #

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:33  توسط مسعود عالی محمودی  | 

دستهای پدرم انار بود

ترک خورده

خندان

سرخ وبی نظیر

...

انارهایی که هرگز از هیچ باغی چیده نشد

دستهای زمخت پدرم بود

که هر بامداد نخوانده خروس

با کلنگ قدیمی اش

به پیشواز کار میرفت

برای فروش دستهایش

وشبها با جان به دندان گرفته به خانه باز میگشت

با دو انار سالخورده

تپیده در دستهایش

      پدرم...

                پدرم...

                         پدرم... کارگر بود

پاسبان دو انار ترک خورده، پوسیده

که چشم یک خانواده

                              بدنبال برکتشان بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:10  توسط مسعود عالی محمودی  | 

 

                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:10  توسط مسعود عالی محمودی  | 

سلام

خداحافظ

چیز تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار...

زنده یاد حسین پناهی

رفقا...یاد آور میشوم که بعد از خوانش داستانه و شعرهایم ،حتمن نقد خود را برایم در قسمت نظرها  بگذارید.با تشکر...

"مشق"

و زندگی مشق هرروز کودکیست

که از -کار-

هیچ نمی داند

و پیوسته مینویسد

بابا

  -نان-

     داد...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:59  توسط مسعود عالی محمودی  |